

امپریالیسم چین؟ پیتر چن احمد سیف کرگدن
ابعاد
رقعی
نوع جلد
شوميز
تعداد صفحات
260
وزن
231
«امپریالیسم چین؟» مجموعهای از مقالات به گردآوری و ترجمهٔ احمد سیف است که سراغ یکی از مناقشهبرانگیزترین پرسشهای اقتصاد سیاسی معاصر میرود: آیا چین را، با توجه به گسترش قدرت اقتصادی، صدور سرمایه، حضور جهانی و رقابت فزایندهاش با ایالات متحده، باید یک قدرت امپریالیستی دانست؟ علامت سوال عنوان در اینجا اهمیت دارد، زیرا پیش از پاسخ باید دربارهٔ خود مفهوم امپریالیسم توافق کرد. آیا هر قدرت بزرگی که در کشورهای دیگر سرمایهگذاری میکند و برای گسترش نفوذ خود میکوشد امپریالیستی است، یا این اصطلاح باید برای نوع مشخصی از مناسبات اقتصادی و سیاسی حفظ شود؟ مقالات کتاب مسئله را از چند مسیر دنبال میکنند: تحول اقتصاد چین، سرمایهگذاری و صدور سرمایه، ابتکار «کمربند و جاده»، روابط این کشور با کشورهای درحالتوسعه، بهویژه در آفریقا، رقابت با آمریکا، قدرت نظامی و سیاست خارجی. پرسش اصلی در همهٔ این موارد این است که آیا ظهور چین تغییری در ساختار قدرت جهانی ایجاد کرده که بتوان آن را با ظهور قدرتهای امپریالیستی پیشین مقایسه کرد، یا با نوع متفاوتی از قدرت بینالمللی روبهرو هستیم که مفاهیم کلاسیک برای توضیح آن کافی نیستند. یکی از زمینههای اصلی مناقشه به تحول خود چین مربوط میشود. اصلاحات اقتصادی پس از اواخر دههٔ ۱۹۷۰، رشد عظیم تولید، ادغام در اقتصاد جهانی، افزایش شرکتهای بزرگ چینی و گسترش سرمایهگذاری خارجی ساختار اقتصادی این کشور را بهطور بنیادی تغییر دادهاند. برای کسانی که چین را امپریالیستی میدانند، صدور سرمایه، جستوجوی منابع، افزایش نفوذ اقتصادی و رقابت بر سر بازارها نشانههایی هستند که آن را به منطق قدرتهای سرمایهداری بزرگ نزدیک میکنند. در برابر، منتقدان این تعبیر بر تفاوت میان چین و امپراتوریهای کلاسیک، نقش گستردهٔ دولت در اقتصاد و ویژگیهای خاص روابط پکن با کشورهای جنوب جهانی تأکید میکنند. ابتکار «کمربند و جاده» یکی از آزمونهای اصلی این اختلاف است. ساخت بندر، راهآهن، نیروگاه و دیگر زیرساختها در کشورهای مختلف میتواند از یک منظر به معنای گسترش تجارت و تأمین زیرساختهایی باشد که کشورهای میزبان به آن نیاز دارند؛ از منظر دیگر، همین شبکهٔ وام، سرمایهگذاری و وابستگی اقتصادی میتواند ابزاری برای افزایش قدرت سیاسی چین تلقی شود. کتاب اهمیت خود را از اینجا میگیرد که مسئله را صرفا در قالب تبلیغات موافق یا مخالف چین طرح نمیکند، بلکه میکوشد معیارهایی برای سنجش این روابط به دست دهد. در پس این اختلاف، مناظرهای قدیمیتر درون سنت مارکسیستی نیز جریان دارد. اگر امپریالیسم، مطابق برخی قرائتهای کلاسیک، مرحلهای از سرمایهداری مبتنی بر تمرکز سرمایه، سرمایهٔ مالی، صدور سرمایه و رقابت قدرتهای بزرگ باشد، جایگاه چین امروز چیست؟ و اگر ساختار سرمایهداری جهانی از زمان لنین دگرگون شده باشد، آیا تعریف امپریالیسم نیز باید تغییر کند؟ بنابراین کتاب همان اندازه که دربارهٔ چین است، دربارهٔ قابلیت مفاهیم قرن بیستم برای فهم جهان قرن بیستویکم نیز هست. امتیاز «امپریالیسم چین؟» در طرح همین مناقشه از چند زاویه است و اینکه رشد چین را صرفا داستان یک «معجزهٔ اقتصادی» نمیبیند. در مقابل، قالب مجموعهمقاله باعث میشود استدلالها از نظر روش و نقطهٔ عزیمت کاملا یکدست نباشند و برخی نوشتهها آشکارا از سنتهای سیاسی و نظری مشخصی سخن بگویند. به همین دلیل دادههای اقتصادی، تحلیل نظری و داوری سیاسی باید از یکدیگر تفکیک شوند و تعبیر «امپریالیسم» نیز نباید پیشاپیش پاسخ پرسشی باشد که کتاب قرار است بررسی کند. اهمیت پرسش عنوان درست در همین تردید باقی میماند: اگر نظم جهانی دیگر فقط زیر سلطهٔ یک قدرت نیست، آیا ظهور رقیبی تازه به معنای خروج از امپریالیسم است، یا فقط نشان میدهد بازیگران همان منطق قدرت در حال تغییرند؟